دیروز فندق ر.ه بدنیا اومد .. و من با اینکه تو اوج روزهای بی حوصلگی بودم عمیقا و شدیدا ذوق کردم .. چه وقتی مامانش خبر بدنیا اومدن نوه جانش رو بهم داد و من چشمهام پر اشک شد، چه وقتی رفتیم بیمارستان و من
دیروز کسی از گذشته پیام داده بود .. پیام تبریک ازدواج بعد از سه سال ! پیام این طور شروع شده بود " میونم پیام دادن من باعث ناراحتیت میشه عذر میخوام .. " پیام رو که دیدم دلم خواست جواب بدم و تشکر کنم ..
این روزها حال دلم توی اداره خوب نیست .. فکر اجباری بودن و علاقه نداشتن اذیتم میکنه .. این اذیت وقتی بیشتر میشه که چندتا حرف درشت هم میشنوم از مافوقهای .. ته قلبم آرزوی داشتن یه مدرسه با معیارهای جهانی